تبليغاتX
تی تی

تی تی

در باره ی حرفای دلم
ثبت نامم تموم شد اما اینم استرس لعنتی ولم نمی کنه .اینم به هر حال یکی از نشانه های وسواسه دیگه .همش احساس می کنم نکنه اشتباهی ثبت نام کرده باشم

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت12:11توسط تی تی |

از خواب بیدار میشمو میرم صورتمو می شورم .اول تصمیم می گیرم تا ۱۰ درس بخونم و بعد بر م دنبال دفترچه کنکور اما بعد پشیمون میشم  من خودم که کلی استرس دارم زینب هم هی استرسمو زیاد می کنه .۱۰ کلاس داره اما خیالشم نیست .با آرامش صبحونه میخوره و بعد از یه آرایش صورتش که یه نیم ساعتی معمولا طول میکشه راهی میشه که بره دانشگاه و جالب اینجاست که لا به لای حرفاش هی میگه دیرم شد و می خنده .خیلی با مزه می خنده اما خب گاهی رو اعصابمه .دختر خوبیه اما خب شاید چون مثل خودم خیلی پر حرفه گاهی حسابی کلافه میشم اماب ه روی خودم نمیارم .شایدم تقصیر اون نیست .گاهی که کلافم و حوصله هیچی رو ندارم کوچکترین صدایی بهمم میریزه .صبحونه رو که می خورم معصومه از راه میرسه .بعد یه ماه از دانشگاه تازه اومده خوابگاه .دلمب را شتنگ شده .میگه که خواستگارشو جواب کرده یه کم برام تعریف می کنه .دنبال عکس می گردم برای ثبت نام تو کنکور اما پیدا نمی کنم .کلافه تر از قبل لباسامو تنم می کنم .دلم میخواد روسری بپوشمو یه دست و به سر وصورتم بکشم اما حوصله ندارم .مقنعمو اتو می کشمو و سرم می کنم .مامان چند روز پیش می گفت این مقنعت رنگش داره میره .بهش گفتم نه مامان جون رنگش نرفته چرک شده اما حوصلم نمیشه بشورم .یادم نیست چی بهم گفت اما هر چی که بود تحسین نبود .در همین حین که اماده میشم جواب اس ام اسای آرمینم میدم .میگه یه خبر خوب حدس بزن .میگم در چه زمینه ای .میگه  من واسه چی خیلی دوندگی کردم .یادم می افته که واسه معافیت از سربازیش خیلی وقته که داره میره و میاد .میگه درسته خب .میگم کارت پایان خدمتت اومده .به جای اینکه بگم کارت معافیت اشتباهی میگم کارت پایان خدمت .بدون توجه به اشتباه لفظیم میگه درسته ........

میرم اداره پست و دفترچه رو یمگیرم .بعد تندی میام دانشگاه در حالیکه همش گوشی دستمه و دارم اس میدم .کناره کیسک روزنامه فروشی وایمیستم تا یه ماهنامه آشپزی پیدا کنم که هم غذاهای خوب ومقوی داشته باشه و هم وسایلش اسون باشه و نحوه پختشم آسون و بشه تو خوابگاه درست کرد اونم با امکانات ناچیز خوابگاه اما چیزی پیدا نمیکنم .دو تا مرد وایستادن و دارن چرت پرت میگن و تیترای یه روزنامه رو مسخره میکنن .از خیابون رد میشم .زهرا رو میبینم تو دانشکده میگه زود برو عکس بگیر .میرم یه عکاسی تو گیشا عکس میندازم .پسره میگه ۱ آمادست .خدا کنه امرزو بتونم ثبت نام کنم تا خیالم راحتب شه .خیلی نگرانم .عجیبه من همیشه یه کاری که یمخوام انجام بدم برای انجام مقدمات اون کار خیلی بیشتر استرس دارم تا خود اون کار .واسشه ثبت نام کارشناسی هم همنقدر نگران بودم .همش می گفتم نکنه اشتباهی ثبت نام کنم و روز کنکور ببینم واسم کارت صادر نشده ....

هر وقت که این وبلاگ خدا حاکم من است رو میخونم یه حس خاصی پیدا می کنم .راحت اشکام در میاد .

+نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت11:52توسط تی تی |

من برگشتم

عروسی خوب بود

آرمینو هم دیدم .تو خیلی از موضوعات به تفاهم رسیدیم اما نمی دونم چرا حس خاصی نسبت بهش ندارم یا حدااقل اینطوری حس می کنم .یعنی نه اینکه از شبدم بیاد .نه .اما کشش انچنانی ندارم نسبت بهش.پسر خوبیه .شاید از خیلی جهات ایده آل باشه اما دلم تو یه حال و هوای دیگست .می ترسم خیلی .نگرانشم .بیشتر از خودم نگران اون هستم .با اینکه زا خیلی جهات همونیه که می خوام اما اون حسی که باید داشته باشمو ندارم .دارم نقش بازی می کنم براش .حس می کنم دارم فربیبش میدم .داره از خودم بدم میاد .تو روزای یخبندون زندگیم اومد تا زندگی منو نجات بده اما من..........من خیلی بدم .

 

ErrooorTM.CoM| گروه اینترنتی ايران ويج ( ارور سابق )‌

+نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت15:19توسط تی تی |

امروز به آرایشگاه مراجعت نمودیم برای زیبا سازی .

خدمات وبلاگ نويسان جوان              www.zibasazi.bahar-20.com

 

آخه جمعه عروسیه دختر دایی جانه .ابرومو خیلی خوکشل برداشتم  و بعد هم شروع کردیم به صحبت کردن با آرایشگره محترم .ایشونم که انگار دنبال یک جفت گوش شنوا می گشتن چون تا تونستن از زندگیشون واسه ما گفتن و نحوه برخورد با دختراشون و اینکه چقده دختراشونو آزاد می ذارن . با اینکه با خیلی از حرفاش موافق نبودم نمی دونم چرا با علامت تایید سرمو تکون می دادم .البته یه جاهاییشم راست می گفت .اونم اونجایی که از شوهرش می نالید که روابط صمیمانه ای با دختراش نداره و این تو این دوره زمونه اصلا خوب نیست .البته یه چیزایی هم می گفت که بنده سانسور می کنم وای وای ............بی خیال .

زن دایی جان فرمودن که روز عقد تی تی رو هم میخوام ببرم محضر با خودمون .آخه ما رسم دارسیم روز عقد تو محضر فقط فامیل درجه یک ( یعنی فقط خواهر برادرا می رن تو محضر ) واسه آبجی خودمم فامیلمون نبودن .فقط یکی از عمو ها اومده بود .حالا چی شده که زن دایی جان یم خوان بندهر و هم با خودشون ببرن محضر الله اعلم البته ما که بدمون نمیاد .از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون نه تنها دوست دارم محضر برم بلکه بدم نمباد که یه تعارف بزنن تا باهاشون آرایشگاه هم برم .وای اگه زن دایی بگه کهب یا با الهام برو آرایشگاه چی میشه خب الهام که آبجی نداره .با منم که خیلی صمیمیه منم میمیرم واسه آرایشگاه رفتن با عروس .البته دوست داشتیم اندکی در آرایشگاه به خودمون می رسیدیم اما چه کنیم که عروسی مختلط می باشد و تموم برنامه ریزی های بنده نقش بر آب شد .

هنوز لباس نگرفتم .فکرشو بکنید تازه سه شنبه صبح از اینجا می رم شمال .اونوقت ۲ عصر می رسم .جمعه هم که جشنه اونوقت بنده باید با مامان جان دنبال یه لباس مناسب بگردم و از اونجاییکه که جشن مختلط می باشد باید لباس مناسبی پیدا کنم خداب ه دادم برسه فردا میرم گیشا یه کم روسری فروشی ها رو ببینم  که چی گیر میارم .البته به قوا زهرا تو اول لباستو بخر بعد دنبال چیزای جانبی بگرد

راستی این روزا دلم هدیه میخواد از یه نفر خاص

 

 

+نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت23:58توسط تی تی |

سلام

سرم درد می کنه .این تی تی که الان می بینید یه عدد خانومه سرما خورده میس باشد که امروز مرد و زنده شد .خیلی روز بدی بود .یه آمپول .یه ساعت پیشم یه سرم .ولی این سرمه فعلا که تاثیر خوبی داشته .تونستم یه کم غذا بخورم بدون اینکه بالا بیارم .این حالت تهوع امروز حسابی کلافم کرد .فکر کنم به خاطر اون همبرگریه که دیشب خورد .( به قول دوستان خودم کردم که لعنت بر خوردم باد ) الهیییییییییییی اله یه سوپ خوشمزه برامون درست کرده بود .خیلی خنده دار بود امروز هر سه تامون با هم حالمون بد شده بود اما وضاع من از همشون بدتر بود .اونا حداقل یه لقمه غذا می تونستن بخورن اما من تا یه کم غذا می خوردم گلاب به روتون ..........به قول معصومه گل افشانی

 

می دونم  آپ امشبم خیلی حال بهم زن بود اما خودتون به بزرگواریه خودتون ببخشید .

 

همین نیم ساعت پیش ارمین بهم زنگ زد .اس داد که حالت چطوره بهتر شدی .(صبحم یه بار زنگ زده بود ) گفتم که رفتم سرم وصل کردم .خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون اندکی هم مظلوم نمایی کردم که همون موقع اس داد که می تونم بهت زنگ بزنم .۵ دقیقه بعدش زنگ زد .گفت که اونجا نمون و برو خونه .اونجا سرده حالت بدتر میشه .گفتم به خاطر کلاس آمار نمی تونم .گفت :این دو روزو تا سه شنبه که بری خونه من اینجا همش باید فکر و خیال کنم .وقتی داشت این جمله رو می گفت لحنش خیلی مظلومانه شده بود .معلوم بود که حسابی خجالت کشیده .

 

 

 

دیشب در مورد خیلی چیزا حرف زدیم گفت که تا ارشد در مورد من با خانوادش صحبت میکنه .گفت فعلا دارم اماده سازی می کنم براشون اما فعلا جدی باهاشون صحبت نکردم .بهش گفتم می خوای بهشون بگی که چه جوری آشنا شدیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟گفت نمی دونم چیکار کنم .(من و آرمین از طریق چت آشنا شدیم و بعدش خیلی اتفاقی متوجه شدیم که هم شهری هستیم و مامان بزرگش اینا هم محلشمون هستن .حالا اگه به خونواده ها بگیم که از طریق چت آنشا شدیم خیلی بد میشه البته مامان من می دونه اما بابام اگه بدونه عمرا با ازدواجمون موافقت کنه .خانواده اونم فکر نکنم تصور جالبی در مورد اشنایی اینترنتی داشته باشن .) گفت می خوام بگم همون موقع که اومدم تهران برای اون جشنواره ای که توش مقاله داشتم با هم آشنا شدیم .گفت هفته بعد که همو دیدیم در مرود جزئیاتش بیشتر هماهنگ می کنیم .منم به طعنه گفتم : باشه هماهنگ می کنیم که چجوری به خونواده هامون ردوغ بگیم (البته می دونم که چاره ای جز این نیست .می دونم راه دیگه ای نداره و اون مقصر نیست اما یه جورایی می خواستم عصبانیتم سر اون خالی کنم ) گفت منم اصلا اینجوری دوست ندارم اما خب چاره دیگه ای نیست .گفت منم دوست داشتم طور بهتری با هم آشنا می شدیم اما خب نشد .گفت نگران نباش .ازم پرسید بهم اعتماد می کنی .گفتم باری من خودت مهمی .همین آرمین با همین ویژگی ها اما خب خانوادم مثل من فکر نمی کنن .گفت : نگران نباش .

 

 

دیگه اینقد خوابم میومد که نتونستم بیشتر از این جواب بدم .خوابم برد .صبحی هم که حالمب د شد و رفتم دکتر .رفته بود بانک از اونورم به من زنگ زد .گفت که اول به باباش می خواد بگه .می گفت با اون راحت تره .باباش خیلی با مزست .خیلی دوسش دارم .می گفت اگه بابامو ببینی نمی تونی دیگه ازش دل بکنی گفت می دونم سخته اما سعی کن نگران نباشی درست میشه .

 

انسان و پرنده

 

پرنده بر شانه هاي انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت: "اما من درخت نيستم، تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي."

پرنده گفت: "من فرق درخت و آدمها را خوب مي دانم.اما گاهي پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم."

انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممكن بود.

پرنده گفت: "راستي چرا پر زدن را كنار گذاشتي؟"

انسان منظور پرنده را نفهميد، اما باز هم خنديد.

پرنده گفت: "نمي داني، بر فراز اسمان چقدر جاي تو خاليست."

انسان ديگر نخنديد. انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد. چيزي كه نمي دانست چيست. شايد يك آبي دور. يك اوج دوست داشتني.

پرنده گفت: "غير از تو، پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشانم رفته است. درست است كه پرواز براي يك پرنده ضروري است، اما اگر تمرين نكند، فراموش مي شود."

پرنده اين را گفت و پر زد.

 انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه پشمش به يك ابي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش، آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد.

آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت: "يادت مي آيد، تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود. اما تو اسمان را نديدي. راستي، عزيزم، بالهايت را كجا جا گذاشتي؟"

انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد.
آن وقت رو به خدا كرد و گريست.
 


 

 

+نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت23:16توسط تی تی |

از خواب که پا میشم میبینم ساعت ۶ غروبه .یه لحظه تو ذهنه خودم میگم وای غذام .سوختتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت..........همین وقته که یاد یه چیزی واجب تر از غذا میفتم .می رم سراغ گوشیم حدسم درسته .گوشیم این روزا از این غریبیه چند ماهه که گاهی حتی هفته ای یه اس ام اس هم نداشت در اومده .باورم نمیشه یکی تو این دنیا پیدا شده که منو .تی تی رو اینطوری واسه خودم دوست داره و همونجور هست که من می خوام .همونجور رفتار میکنه که من می خوام .همونجور میره و میاد که من میخوام . اس ام اسشو که میخونم (سلام تی تی جان .خوبی عزیزم .امتحانم تموم شد .می تونم باهات تماس بگیرم ) گوشیمو از شارژ در میارمو بهش اس ام اس میدم .۵ دقیقه دیگه تماس میگیره .الان که دارم اینا رو مینویسم یاد پارسال همین وقت میفتم که واسه یه تماس ۵ دقیقه ای رضا دلم قیلی ویلی می رفت اما بعضی شبا حتی تو آرزوی همین تماس پنج دقیقه ای هم می موندم .خدایا چیکار داری باهام میکنی .اینی که الان اینجوری دوسم داره .اینی که بعد از اون ازمون ۴ ساعته بازم اینجوری پرشورو هیجان و با این انرژی فوق العاده باهام حرف می زنه و به هر سازم میرقصه کجای زندگیه من قراره باشه .چرا آوردیش تو زندگی من .آوردیش که بگی تو هم می تونی خوشبخت باشی .تو هم میتونی طعم اینو که یکی اینجوری بی دریغ دوستت داشته باشه بچشی

یا اینکه می خوای یه بار دیگه بی رحمی دنیا و ادماشو..............نه حتی دلم نمی خواد جملشو تا آخر تکمیل کنم .دوست دارم به احتمال اول بیشتر فکر کنم .

 

 

اما خب پس حسین تو این روزای من جاش کجاست .اون اینجا چیکار میکنه .تا جاییکه یادمه زندگیم پر بودن از آدمایی که همش آزارم دادن .منو وابسته به خودشون کردن و رفتن .خوبی دو تا  آدم اونم هر دو به این خوبی (تا اونجایی که چشام توانایی دیدن و شعورم توانایی درک داره ) تو زندگیه تی تی سابقه که نداره هیچ .غیر ممکنه .اما پس بزرگیه تو چی میشه .............مگه من همیشه نمیگم به بزرگیه تو ایمان دارم .آره ایمان دارم به بزرگی و مهربونیت و این روزا تو این خواب قشنگی که هر روزشو آرمین اینقد قشنگ برام ورق میزنه داره ایمانم به این همه رحمت و مهربونیت بیشترو بیشتر میشه .ولی میترسم .میترسم از این خواب قشنگ بیدار شم .دیشب تا ۴.۵ صبح با من بیداربود .دیشب فقط زینب تو اتاق بود .می ترسیدم . گفت : نترس من تا خود صبح باهات بیدارم .تا وقتی که بخوابی باورم نمیشد ولی تا وقتی که من نخوابیدم اونم نخوابید .یاد شبایی می افتم که رضا میخوابید  و من تا صبح با اشک  بیدار می موندم .

دلم نمی خواد دیگه زیاد به حسین فکر کنم .اون خیلی خوبه .اصلا فوق العادست .....اما حتما حکمتی تو کار خداست که من اون جوابو بهش دادم .......پس فعلا رو همون جواب می مونم .

می خوامب یشتر به خودم فکر کنم .به خودم به ارمین .به مهربونیاش .

 

 

از خودم تعجب میکنم .منتظر زنگاشم .منتظر اس ام اساشم  با شنیدن حرفاش تا آسمون پرواز می کنم .اما وقتی ته دلم دنبال اون چیزی که اسمشو میذارن علاقه می گردم چیز بارزی پیدا نمی کنم .

خدایا کمکم کن .خدایا حتی یه لحظه هم منو به خودم وا مگذار ...........

آمین............

 

من دلم می خواد اینا رو بخورم بس که نازن

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت19:30توسط تی تی |

راد و فاطمه رفتن شمال .منم میخواستم برم اما نشد .

 

FishLife.jpg

 

نمی دونم چیکار کنم .همش دارم سرزنش میشم .مامان میگه در مورد حسین اشتباه کردی و اختلاف فکریتون اونقد زیاد نبود و تو زیادی بزرگش کردی.زهرا هم منو مقصر می دونه .همه دارن سرزنشم می کنن .خودمم به شک افتادم .

 

ErrooorTM.CoM| گروه اینترنتی ايران ويج ( ارور سابق )‌

چند شب پیش علی رفته بود اتاق حسین .حسین تا دیده بودش گفته بود چی شده حسین خبر جدیدی داری .فاطمه نظرش تغییر کرده .علی گفته بود :نه .فقط اومدم بهت سر بزنم .حسین گفته بود که فاطمه همونی بود که می خواستم .خیلی با هم تفاهم داشتیم .(مثل اینکه خیلی از من خوشش اومده بود ) گفته بود که فقط تو یه مورد تفاهم نداشتیم که فاطمه گفت همه چیزا یه طرف و این یه مورد هم یه طرف و نذاشت که بیشتر صحبت کنیم .

نمی دونم چیکار کنم .از یه طرف احساس می کنم زود تصمیم گرفتم ولی خب دیگه چاره ای نیست جوابمو بهش دادم .منم اونقدی غرور دارم که نخوام دوباره بگم که تماس بگیره .حرفای مامان اینا خیلی روم تا ثیر گذاشته .زهرا میگه دیگه نمی تونی مثل حسین پیدا کنی و خیلی مناسب هم بودید

اما از یه طرفم که خودم فکر می کنم می بینم نقطه اختلافمون چیز کمی هم نبود

آرمین هم که این میون نمی دونم چیکار باید بکنم .پسر خوبیه .اما خب هر چی که فکر می کنم می بینم علاقه ای بهش ندارم اما خب ایرادی هم نمی تونم ازش پیدا کنم .از طرفی هم برای ازدواج کردن تحت فشارم از طرف خانوادم.اونم تو سال کنکور .........

 

ErrooorTM.CoM| گروه اینترنتی ايران ويج ( ارور سابق )‌

 

از طرفی آرمین هم روز به روز بیشتر داره بهم وابسته میشه .......چند شب پیش ازم پرسید که بهم علاقه داری یا نه منم حماقت کردم و گفتم( آره .اما همه چیز که علاقه نیست )خودم تو این جواب خودم موندم ............خدایا چرا اینو گفتم ...........

 

ErrooorTM.CoM| گروه اینترنتی ايران ويج ( ارور سابق )‌

خدایا نا شکری نمی کنم ..........تنهام نذار .........بذار همیشه وجودتو و دست مهربونتو حس کنم

 

http://admins.20at.com/marwa05/yd3i.jpg

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت21:2توسط تی تی |

خدایا به امید تو..........نه به امید خلق تو

امروز حوصله کلاس آسیب شناسی اجتماعی رو ندارم .بنابراین نمیرم سر کلاس .بعد از سایت میرم کتابخونه تا یه کم ردسای عقب موندمو بخونم .این چند روز اصلا نتونستم بخونم .

 

 

روزای پر استرسی بود .علاوه بر ماجرای آرمین که این روزا خیلی جدی تر شده سر و کله یه خواستگار هم پیدا شد که استرس زیادی رو به خاطرش تحمل کردم .نمی دونم چرا اما اینقد که ازش تعریف می کردن فکر می کردم همه چی جور میشه اما وقتی باهاش حرف زدم دیدم زمین تا آسمون با هم فرق می کنیم .دیشب جوابش کردم .پسر خوبی بود اما............بی خیال .ولی خیلی بهم سخت گذشت این دوروز .البته نمی دونم چی میشه .پسره از دوستای علی بود (دامادمون ) چون پسر مذهبی بود علی فکر کرده بود به هم می خوریم .واسه همین معرفیش کرده بود اما این تناسب فقط به ظاهر بود چون از لحاظ فکری اصلا جور نبودیمو ایدئولوژی هامون کاملا متفاوت بود . خیلی پسر منطقی بود و خیلی هم مطالعه  داشت .زهرا هم خیلی تعریفشو می کرد .صادقانه در مورد زندگیش برام گفت.از خیلی جهاتم تناسب داشتیم .آدم  مودب و با اخلاقی بود و اعتقادات مذهبیش از یه لحاظ خیلی خوب و محکم بود  بود اما خب یه جاهاییشم می لنگید . از دیشب تا الان که جوابش کردم خیلی دلم براش سوخت اما خب نمیشد کاری کرد .این آینده منه نمی تونم با احساسات باهاش برخورد کنم .خیلی خوش صحبت بود .

 

 

 

در مورد آرمین هم دیشب بهم میگه اگه به تفاهم برسیم می تونی منتظرم بمونی تا از لحاظ شغلی به ثبات برسیم .نمی دونستم چی بهش بگم ........قراره یه بار برای اخرین بار جدی با هم صحبت کنیم .گرچه دلم زیاد روشن نیست .نمی دونم چرا نمی تونم اونیو که می خوام پیدا کنم .؟

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت10:12توسط تی تی |

دیشب با آرمین حسابی بحث کردیم.خیلی خود خواهه .اعصابمو بهم ریخت با حرفاش .منم حسابی حالشو گرفتم .الان باید برم سر کلاس معارف .اوندفعه که استادش حسابی ضایم کرد .این دفعه رو خدا به داد برسه ........

راستی دوست عزیزم (خود خودم ) وبلاگت برام باز نمیشه

 

ErrooorTM.CoM| گروه اینترنتی ايران ويج ( ارور سابق )‌

 

الان از سر کلاس معارف میام .بحث جالبی سر کلاس بود .استادیه که خیلی خوب وبا منطق صحبت میکنه .البته فعلا که ازش راضیم تا بعد نظرم چی بشه البته انگار اون از من زیاد خوشش نمیاد .مثل اینکه در نظرش یه دانشجوی پرحرف جلوه کردم مهم نیست ..........من آدم بشو نیستم .دارم رو موضوع تحقیقش فکر می کنم .البته یه چیزایی تو ذهنم هست .

در مورد ارمین ۲ ساعت پیش که در موردش نوشتم یه کم عصبانی بودم اما الان که بیشتر فکر می کنم .نمی دونم کدوممون مقصریم .منم از این تنهایی خسته شدم .منم دلم میخواد رضا رو فراموش کنم و زندگیم معنا پیدا کنه .اما هر چی فکر می کنم می بینم نمی تونم به آرمین اتکا کنم .می ترسم با اون هم به همون نتیجه ای برسم که با رضا رسیدم .می ترسم اختلاف اعتقاداتو و فکرامون دردسر ساز بشه برامون .دیشب بهش گفتم .منظورمو بد گرفت و با طعنه گفت : آره راست میگی تو خدا پیغمبرو قبول داری من ندارم !!!!!!!!!!!!! در حالیکه من منظورم این نبود .خب تو این زمینه ها کوچیکترین اختلاف نظری میتونه دردسر ساز بشه .اونموقع دلم میخواست بیشتر در مورد این چیزا صحبت کنیم اما اون توجهی نکرد .منم ۲ هفته بعد از اون روزی که با هم رفتیم رشت وقتی دیدم توجهی نمی کنه جواب منفی دادم بهش .خیلی بهش بر خورد .طوری با عصبانیت گفت باشه که فکر کردم دیگه میره و بر نمیگرده تا همین چند روز پیش...........

حرفاش اذیتم میکنه .........مبهم حرف زدنش ...........از این شاخه به اون شاخه پریدنش .........بیخودی کش دادن قضیه ............

چشام میسوزه .سرم درد می کنه .دلم می خواد بخوابم ..............

 

 ErrooorTM.CoM| گروه اینترنتی ايران ويج ( ارور سابق )‌

 

چقدر دلم میخواد از این سیبه یه گاز بزنم ...............

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت10:56توسط تی تی |

گشنمه خیلی زیاد .

شاید فردا برم خونه .شایدم نرم .به یه دلایلی ۸ آبان جشن عقد الهامه .دوست دارم باشم .

روزای یکنواخت پاییزی دارن میگذرن .زهرا سنجش تکمیلی آزمون ازمایشی شرکت کرده.نمیدونم چرا دلم نمیخواد شرکت کنم .حوصله دردسر ندارم .میخوام راحتو بی استرس بشینمو بخونم .خب اون یکی هست که براش اینکارارو انجام بده .ولی من حتی حوصله ندارم واسه خرید کتاب تا انقلاب برم .سخت داره میخونه .خودشو گذاشته واسه ۱تا ۳ .خنده داره اما منم خودمو گذاشته بودم واسه زیر ۱۰ .اما الان میگم هر چی تو بخوای ............هر چی حکمت تو باشه ...........گرچه یه سال خونه موندن خیلی سخته و دیگه دلم نمیخواد مثل کارشناسی یه سال پشت کنکور بمونم اما خب میسپارم به خودت .وقتی که سپردم به خودت دیگه نمیخوام خودمو نگران کنم .خب منم دارم میخونم اما در حد توانایی خودم .چیکار کنم خب .نمیتونم پشت هم بخونم .ظرفیت منم همون چند صفحه در روزه .نمیتونم که خودمو بکشم .من تو ۱ ساعت ۵ صفحه می خونم زهرا تو ۲ ساعت ۴۰ صفحه .خب آدما با هم فرق میکنن .تازه کی میدونه نتیجه چی میشه .شاید من بهتر نتیجه گرفتم .هر چی تو بخوای همون میشه .البته امیدوارم زهرا هم به اون نتیجه ای که میخواد برسه چون واقعا داره تلاش میکنه .

مامان میگفت رفته بود مراسم شوهر عمه .دختر داییه بابا اونجا بوده که همسایه آرمین اینا در اومده .میگفت همش حرف اونارو میزد .امیدوارم مامان سوتی نداده باشه .

 

+نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت8:20توسط تی تی |